یادی از گذشته ها

اخبار کانادا

نوشته: دکتر سفید دشتی

یادی از گذشته ها…

بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار                       

                       خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار (سعدی) 

پاینده ایران

سالی دیگر گذشت و بار دیگر بهار، این زیباترین جلوه باشکوه آفریننده جهان هستی که آدمی را به عاشق شدن و مهرورزی فرا می خواند از راه رسید و به  گفته مولوی: 

«مرغ دلم، باز پریدن گرفت!…» 

و بیاد بهار زندگی افتادم و بهاران خوش دوران گذشته در میهن اهورائیمان ایرانزمین… از رشت و بابل و شالیزارهای کرانه های دریای مازندران در شمال، تا اروند رود و شبهای کارون در خوزستان  و شهرهای آبادان و اهواز در کرانه های دریای همیشگی پارس در جنوب…، از مرغزارهای دیلم و هامون و هیرمند در سیستان و بلوچستان، تا شهرهای مرد پرور کردستان، از تاق بیستون با تیشه ای در دستان عشق! در کرمانشاه، تا دشت ارژن و آرامگاه کورش بزرگ در پارس…، از اصفهان نصف جهان و شیراز و بازار وکیل تا تبریز و ارگ شاهگلی و باغ گلستان در آذربایجان و از حاشیه های کویر خراسان و ارامگاه زنده کننده نام ایران و ایرانی، فردوسی توسی، تا کرمان و ماهان و شاه نعمت الله ولی… و از آتشکده های نیاکانمان در یزد تا  تهران و شمیران و دربند و قزوین تا دور افتاده ترین شهرهای آن خاک پاک اهورائی، در هر گوشه آن سرزمین اهورائی…

و بیاد آوردم چکامه سرایان مشهوری که  بهار را آفریننده و زاینده زیبائی های طبیعت می دیدند و دلبسته بهار بودند و عاشق عشق و خوانندگان مشهور آنروزگاران که همزمان با فرا رسیدن نوروز و آغاز بهار، برخی از این ترانه های  زیبا را با آوای گرم خودشان از رادیو صدای ایران، بگوش ما و هم میهنانمان می رساندند، مانند، پوران و ترانه مشهور به “بهار”: 

گل اومد بهار اومد میرم به صحرا                                       

                                  عاشق صحرائیم بی نصیب و تنها…

امروز آغاز سومین روز از دومین ماه بهار، روز عید گلها و گیاهان، در گاهشمار (تقویم) ایران باستان، روز «اردیبهشت گان» 
نامیده می شود، خجسته روزی که به  فرشته
اردیبهشت (نماد پاکی و راستی و درستی و نماینده آیین ایزدی و نگهبان آتش)،  تعلق دارد… روز جشن جاودانگی جهان هستی و جوانی دوباره زمین و شكفتن گلها و گیاهان و اوج زیبائی طبیعت…روزی که طبیعت، بویژه در ایرانزمین، جامۀ نوینی به رنگ تمامی گلها و گیاهان، به جان زمین می پوشاند و با جلوه و جمال جوانی، حال و هوای ویژه ای به آنها می بخشد… 

هر سال در چنین روزی، با پیدا شدن شبنم ها بر بستر برگ گلها و آوای شورانگیز بلبلان و آواز خوش پرنده گان  بر روی شاخسارهای سبز و بوسه پروانه ها به رخ زیبای گلهای وحشی و شکوفه های سپید درخت ها، زمان شاد بودن و شاد كردن، رستن و رستن، شكفتن و شكوفا كردن، ساختن و ساخته شدن، نگاه كردن و عاشق شدن، دل دادن و دل سپردن،  دلبری و دلدادگی كردن، آه كشیدن و عشق ورزیدن، ناز كشیدن و نیاز خواستن! و خواستن و توانستن فرا می رسد و جوانه های سبز و زیبای شادی و نشات و عشق و عاشقی، بارور و بارورتر می شود!!… 

بهار،  در فرهنگ و ادب ایرانزمین، همچو چکامه سرایان خوش ذوق آن، همواره از جایگاه والائی برخوردار بوده و می باشد، بویژه دومین روز بهار، “اردیبهشت گان”، شاد روزی که گرامی هم میهنان بهدین ما، با پشت سر گذاشتن هزاره های تاریخ پر فراز و نشیب آن خاک پاک اهورائی، همه ساله، در چنین روزی، هر کجای این جهان پهناور که بسر می برند، رخت سپید که نشان پاکی و پاک منشی، و نماد آزادی و آزاد اندیشی است، به تن می نمایند و با رفتن به آدریان ها (آتشکده ی اصلی هر شهر) آنرا گرامی می دارند و با خواندن بخشی از اوستا که “اردیبهشت یشت”  نام دارد، به نیایش اهورامزدا می پردازند و شادمان و سرخوش، به اجرای نمایش ها و برنامه های هنری ویژه ای می پردازند…

با بیاد آوردن یادواره های آنروزگاران، بی مناسبت ندیدم، نوشته این شماره  را، با اشاراتی هر چند کوتاه، ویژه تنی چند از  سرایندگانی قرار دهیم که در ستایش و ارجگذاری نوروز و بهار، سروده های زیبائی از خود بیادگار گذاشته اند و هر کدام از ما، آنها را با عشق، پیشکش کنیم به دلبند نازنینی که دوستش داریم و همه جا، تنها و تنها او را می بینیم و او را احساس می کنیم و به او عشق می ورزیم…

از چکامه سرایان سده های پیشین، همچون  رودکی، کهن ترین چکامه سرای نابینای (سده سوم ـ چهارم تازی)، که او را “پدر شعر پارسی” خوانده اند و دیگر چکامه سرایان مشهوری همچون مولوی و فرخی سیستانی و منوچهری دامغانی و عنصری و نظامی گنجوی و یا حافظ و سعدی و وحشی بافقی و… بسیاری  دیگران که  هر یک بگونه ای بس عاشقانه، در وصف بهار سروده های زیبائی در گلزار ادبیات ایران از خود بیادگار گذاشته اند که به گفته: 

آب دریا را اگر نتوان چشید،               

                          هم به قدر تشنگی باید چشید!…

تنها اشاره می کنیم کوتاه به سروده های دو تن از چکامه سرایان بزرگ دوران ما، زنده یاد فریدون مشیری و محمدرضا شفیعی کدکنی، با دو برداشت گونه گون از فرا رسیدن بهار…

زنده یاد فریدون مشیری، (1305 ـ 1379 ) انسانی والا و ایران دوستی گرانقدر، كه  تمامی تار و پود وجودش از عشق به ایران و ایرانی و نیكی و مهربانی سرشته شده بود، چکامه سرائی را از 15 سالگی آغاز نمود و نخستین دفتر سروده هایش، بنام “تشنه توفان” در 28 سالگی، با پیشگفتاری از زنده یادان، محمد حسین شهریار و علی دشتی، در سال 1334 در تهران منتشر گردید، سروده زیر، یکی از دهها چکامه های میهنی اوست که از وی باقی مانده است: ایران من! 

نفسم را پر پرواز از توست                                                                                       

به دماوند تو سوگند، كه گر بگشایند

بندم از بند، ببینند كه آواز از توست

هم اجزایم، با مهر تو آمیخته است                                      

همه ذراتم با خاك تو آمیخته باد…

خون پاكم كه در آن عشق تو می‌جوشد و بس                              

تا تو آزاد بمانی، به زمین ریخته باد…

او که «دوستت دارم را، دلاویزترین شعر جهان» یافته بود! در کنار همه، عاشق چکامه و چکامه سرائی بود و در این زمینه،
55 سال پیش گفته بود:       

«شراب خوب را چه در جام عقیق، چه در لیوان بلور و چه در فنجان طلا حتی اگر در كف دست بریزیم و بنوشیم مستی میدهد. شعر خوب حكم همین شراب را دارد. در هر قالبی كه بیان شود در روح تاثیر میكند. ولی اگر آب را در جام عقیق یا هر ظرف دیگری به نام شراب و به امید مست شدن بنوشیم، خودمان را فریب دادهایم…» 

سروده زیر یکی از سروده های بیشمار آن زنده یاد است که در ستایش بهار سروده است: 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز      بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه و بانگ پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش بحال روزگار

خوش بحال چشمه ها و دشتها

خوش بحال دانه ها و سبزه ها

خوش بحال غنچه های نیمه باز

خوش بحال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش بحال جان لبریز از شراب

خوش بحال آفتاب

ای دل من، گرچه در این روزگار

جامهء رنگین نمی‌پوشی به كام

بادهء رنگین نمی‌نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می كه می‌باید تهی است

ای دریغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از «ما» اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشهء غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ 

محمدرضا شفیعی کدکنی

آقای محمدرضا شفیعی کدکنی، در زمره چکامه سرایان اجتماعی است که در سروده های خود گوشه هائی از رویدادهای جامعه را در دورانهای گوناگون بازتاب میدهد و با رمز و کنایه آنها  را به خواننده نشان می دهد…   

بهاری که در اندیشه محمدرضا شفیعی کدکنی آمده، پیامی است به کبوتران سپید مهاجر دور مانده از آشیانه هایشان که آنرا اینگونه ندا می دهد: 

هان ای بهار خسته که از راه های دور

                                 موج صدا ی پای تو می ایدم به گوش

وز پشت بیشه های بلورین صبحدم

                                 رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش

برگرد ای مسافر گم کرده راه خویش

                                 از نیمه راه خسته و لب تشنه ، بازگرد

اینجا میا… میا… تو هم افسرده می شوی

                                در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد

برگرد ای بهار!‌ که در باغ های شهر

                                جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست

جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای

                                بر شاخه های خشک درختان جوانه نیست

      این داستان همچنان ادامه دارد…

 

بدرود   ،   تا درودی   دیگر  . . . .   خرد نگهدارتان  باد  !   

 

Author: daneshmand2024

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *