نیم قرن تجربه

اخبار کانادا اخبار ونکوور

نوشته: مریم زارع نژاد

من عاشق پدر بزرگم هستم. او آدم با مزه و مهربانی است. او و مادر بزرگم پنجاه سال است که با هم زندگی می کنند آنها با هم مهربان هستند  یکدیگر را دوست دارند و از یکدیگر مراقبت می کنند. پدر بزرگم دوست دارد همیشه مردم را نصیحت کند. او رسالت خود در این دنیا را، در به اشتراک گذاشتن تجربیات زندگی اش می داند و می خواهد همیشه راه درست و غلط را به بقیه نشان بدهد و دلش می خواهد همیشه در مرکز توجه باشد تا همه از این تجربیات استفاده کنند و کمتر اشتباه کنند.

مادر بزرگم هر چقدر می خواهد که او را قانع کند که این روزها دیگر کسی گوشش به این حرفها بدهکار نیست؛ فایده ای ندارد و پدر بزرگ تا یک جفت گوش مفت پیدا می کند تجربیات و خاطراتش را تعریف می کند.

آنها هفته آینده قصد دارند که پنجاهمین سالگرد ازدواج خود را جشن بگیرند. تعدادی از دوستان و فامیل را هم دعوت کرده اند و هر دوی آنها قرار است که سخنرانی کوتاهی در این مراسم داشته باشند.

مادر بزرگ نگران است که مبادا شوهرش روده درازی کند و مهمانها را کسل کند، بنابراین به من مأموریت داد تا بفهمم سخنرانی پدر بزرگ درباره چیست و چقدر طول می کشد. با اینکه من نوۀ محبوب پدر بزرگ هستم ولی هر چقدر سعی کردم و از هر راهی وارد شدم او مـُقـُر نیامد، انگار یک جورایی فهمیده بود که من ستون پنجم هستم. هر روز سعی می کردم به بهانه ای با او سر این صحبت را باز کنم ولی فایده ای نداشت، فقط می فهمیدم که حسابی دارد روی موضوع آن فکر می کند.

پدر بزرگ مسئول مراسم بود و همه چیز را برنامه ریزی کرده بود. او واقعاً برنامه ریز خوبی بود.

مهمانی در حیاط پشتی آنها که دو طرف آن گلهای آزالیا به رنگهای مختلف کاشته شده بود برگزار شد.

درختها و بوته ها با چراغهای رنگارنگ کوچک تزیین شده بودند. میز درازی با پارچه رومیزی  ساتن سفید در وسط حیاط گذاشته شده بود که روی آن نوشیدنی ها و خوراکیهای مختلف چیده شده بود و در وسط میز کیک سفید زیبایی با اکلیل طلایی و عکس عروسی آنها که روی کیک چاپ شده بود قرار داشت. در گوشه و کنار حیاط هم  میزهای گرد با صندلی هایی با همان روکش های ساتن با گلهای رز زرد و بنفشه چیده شده بود.

پدر بزرگ در انتهای حیاط یک قاب چوبی بزرگ گذاشته بود که یکسری از عکسهای قدیمی از زمان عروسی شان تا حالا را به آن زده بود. او از همه خواسته بود که اگر عکسی از او و مادر بزرگ دارند پشت عکس برای آنها یادگاری بنویسند و بعنوان هدیه عکس پشت نویس شده را برایشان بیاورند تا به قاب بزنند. ایدۀ خیلی جالبی بود. هر کسی عکسی با خودش آورده بود. شاید از روزهایی که دیگر کسی اصلاً آنها را به یاد نمی آورد. آورندۀ عکس جمله پشت آن را بلند می خواند و آن را به قاب می چسباند. جمله ها خیلی متفاوت بودند. شاد؛ غمگین؛ شوخی، جدی و خلاصه هر کدام حکایتی برای خود داشتند.

شب خیلی خوبی بود. مادر بزرگ پیراهن گیپور نقره ای بلندی پوشیده بود که تناسب خوبی با موهای نقره ای سفیدش داشت. خیلی زیبا شده بود.

پدر بزرگ هم کت و شلوار مشکی، بلوز سفید و پاپیون مشکی زده بود. مثل همیشه کفشهایش هم برق می زد.

سخنرانی مادر بزرگ کوتاه بود. تشکر از مهمانها برای آمدنشان و اینکه تصمیم ازدواج با پدر بزرگ یکی از بهترین تصمیمهای زندگی اش بوده علیرغم اینکه چالشهایی هم برایش در برداشته است.

بعد نوبت به سخنرانی پدر بزرگ رسید. من و مادر بزرگ کمی نگران و البته حسابی مشتاق بودیم که ببینم حاصل این چند هفته تلاش او چه می تواند باشد.

پدر بزرگ پشت میز ایستاد، کت و پاپیونش را مرتب کرد. لبخند بزرگی هم به صورت داشت. اول با عشق به مادر بزرگ نگاه کرد و بعد به بقیه! سخنرانی اش را اینطوری آغاز کرد: “با تشکر از همه که امروز در پنجاهمین سالگرد ازدواج موفق ما شرکت کرده اید.” موفق را خیلی با تاکید گفت.

سپس با دقت به میهمانان نگاه کرد. انگار می خواست مطمئن شود همه توجهات متوجه اوست و ادامه داد: “امیدوارم که تا اینجا از مهمانی ما لذت برده باشید. من امشب می خواهم خیلی کوتاه راجع به بی اهمیت ترین تصمیم زندگی ام که منجر به بزرگترین اتفاق زندگی ام شد صبحت کنم.”

صدایش را کمی کلفت کرد: “روز مادر بود.”

تعجب کردم که چرا پدر بزرگ در پنجاهمین سالگرد ازدواجش راجع به روز مادر صحبت می کند. گفتم شاید آلزایمر گرفته ما نمی دانستیم. سکوت نه چندان جالبی حکمفرما شد. مادر بزرگ هم با لبخند آرام همیشگی اش به او زل زده بود.

“باید برای مادرم گل می خریدم. هر سال روز مادر برای او پنج شاخۀ رز صورتی می خریدم به این معنا که او برای من خیلی ویژه و خاص است و او این هدیه را خیلی دوست داشت.”

پدر بزرگ بدنش را آرام به چپ و راست و گاهی هم به جلو و عقب تاب می داد. معلوم بود که از سخنرانش اش لذت می برد.

“آن روز به همان گل فروشی همیشگی در انتهای خیابانمان رفتم. صاحب گل فروشی مرا می شناخت و می دانست چه می خواهم ولی گل فروشی خیلی شلوغ بود و من عجله داشتم چون با یک وکیل قرار داشتم تا در مورد ایده بیزنس جدیدم صحبت کنم. با خودم فکر کردم که بعد از جلسه بر می گردم و  خرید می کنم.

جلسه ام طولانی تر از آنی شد که فکر می کردم. مطمئن بودم که گل فروشی کوچک محله ما دیگر تعطیل بود. خیلی ناراحت بودم، احتمالاً بیشتر گل فروشی ها رزهایشان تمام شده بود. با ناراحتی  تصمیم گرفتم که هدیه دیگری بخرم.”

پدر بزرگ عینکش را در آورد. جرعه ای آب نوشید و بدون نگاه کردن به کاغذ یادداشتش ادامه داد.

“ناگهان از دور چشمم به وانت رنگارنگی که پر از گل و گیاه بود و مشغول پارک کردن در گوشه خیابان بود افتاد. گل فروشی متحرک!، بعید
می دانستم که گل رز صورتی داشته باشد. با بی میلی به سمت آن رفتم.

آنجا، آن روز، دختری باهوش، خلاق و زیبا با چشمانی به رنگ آسمان به من پنج شاخه گل رز صورتی فروخت. رزها را که از دستش گرفتم و در چشمانش که نگاه کردم احساس کردم تا ابد می خواهم با او بمانم.”

بعد در حالیکه چشمانش کمی اشک آلود شده بود و صدایش می لرزید به مادر بزرگ نگاه کرد و ادامه داد…

“و چند ماه بعد از آن، من به آن دختر نُه شاخه رز قرمز هدیه کردم، به معنای اینکه، می خواهم برای همیشه با تو باشم، و اینطور شد که از آن روز تا اکنون با هم مانده ایم و پای هم ایستاده ایم.”

با اینکه ماجرای ازدواج آنها را کم و بیش همه می دانستند، ولی جوری که پدر بزرگ آن را تعریف کرد همه را تحت تاثیر قرار داد و مهمانها با چشمانی اشک آلود برای پدر بزرگ کف زدند و او را تحسین کردند.

یکی دو نفر از مهمانها که فکر می کردند سخنرانی او تمام شده است از جایشان بلند شدند ولی پدر بزرگ دستش را به نشانه سکوت و اینکه هنوز حرفهایش تمام نشده، بالا آورد و با خوشحالی ادامه داد: “بله شما باید بدانید که یک تصمیم کوچک و به ظاهر بی اهمیت چقدر در زندگی شما می تواند اثر داشته باشد، حتی وقتی با خودتان فکر می کنید که نمی توانید تصمیم بگیرید یعنی تصمیم گرفته اید که تصمیم نگیرید و این یعنی…”

مادر بزرگ که متوجه شد پدر بزرگ به مبحث  درس اخلاق و نصاحیش وارد شده است چشمکی به من زد که معنایش را از قبل به من گفته بود. او برای تشکر به سمت پدر بزرگ رفت و من از جایم بلند شدم و دوباره دست زدم و هورا کشیدم و مهمانها هم از این موقعیت استفاده کردند و همراه با من کف زدند و سخنرانی پدر بزرگ هم با بوسه ای که مادر بزرگ به گونه اش زد، بالاخره پایان گرفت. /پایان

Please follow and like us:

Author: daneshmand2024

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *