داستان زندگی خود را دوباره نقل کنید

در لحظات حسرت و خستگی، خیلی راحته به گذشته نگاه کردن و رسیدن به این حس که زندگی تهش بی معنیه. بر اساس چیزایی که درست پیش نرفته حکم میدیم. چه خطاها که نبوده! چه برنامه ها که عملی نشد! چه آرزوهای بر باد رفته که نداشتیم. ممکنه حس مکبث شوریده و لعنت شده رو داشته باشیم که با مرگ زنش در اوج عذاب گفت: انسان جانوری است نفرین شده که دمی را بر صحنه می خرامد و می خروشد و فراموش می شود. زندگی حکایتی است به روایت ابلهی، مالامال از قیل و قال، برای هیچ. هیچ زندگی گاه و بیگاه از قیل و قال بر کنار نیست.

سوال اینه که الزاما و نهایتا باید ناظر به هیچ باشه؟ از نمایش مکبث برمیاد که این بستگی به راوی داره! در دست کاراکتری با اسم با مسمای ابله در نمایش شکسپیر داستان زندگی بیشک نامفهوم و حال گیر و چرند از آب در میاد. ولی با شفقت و بصیرت شاید بتونیم یه چیز متفاوت و خیلی پرمعناتر و رهایی بخش تر از همون ماده خام بسازیم. فرق بین امید و ناامیدی تنها در شیوه روایتِ متفاوت از همون حقایق یکسانه. فقط عده کمی از ما آگاهانه زندگینامه خودمونو می نویسیم. ما اینو کار ستاره ها و آدمای خیلی پیر می دونیم، ولی در پشت صحنه همه انجامش میدن. شاید کتابش رو چاپ نکنیم. ولی بهرحال تو ذهنمون داریم می نویسیمش! هر روز در کار خلق داستانی هستیم از کسی که هستیم، جایی که داریم میریم و چراییِ رویدادها. خیلی از ماها قصه گوهای تلخ و بیرحمی از زندگی هامون هستیم. نوشتیم که از اول کودن بودیم، این که زیاد خراب کردیم. فاجعه از پی فاجعه اومده. اینه سبک روایت ما!

مخصوصا آخر شب که خوش بینی مون ته کشیده و با دیو هم پیاله شدیم. ولی این سبک روایتِ خود ویرانگر وحی منزل نیست. همیشه راهی برای روایت متفاوت، مهربونتر و عادلانه تراز همون حقایق هست. میشه قصه شما رو داد به داستایوفسکی، پروست یا مسیح تا یه داستان پذیرفتنی، پر تحرک، مهرآمیز و والا ازش در بیارن، یعنی راوی با انصاف و با تدبیر می دونه که زندگی ها میتونن حتی وقتی پر از شکست و تحقیر هستن، باز هم پر معنا باشن. اشتباها لازم نیست پوچ و بی معنی باشن بلکه نشانه ای ان از این که آگاهی کافی برای تصمیم های سرنوشت ساز نداشتیم.

گند زدن نشان شر نیست. بلکه شاهدیه که کار سخته. همه فجایع هم به هدر نمیرن. شاید یه دهه بگذره و ما ندونیم که چه شغلی انتخاب کنیم. شاید رابطه از پی رابطه شکست بخوره و حاصلش سرگردونی ما و زخم های دیگران باشه. ولی این تجربه ها بی معنا نبوده. چون ضروری بوده تا بعدها پختگی و گشایش حاصل بشه. ما اون بحران کاری رو لازم داشتیم تا هویت حرفه ای مون شکل بگیره و شکست عشقی برای درک روحمون بوده.

هیچ کس در سعی اول به مقصد مهمی نرسیده. میشه خودمونو بخاطر فجایع مشقهای اول ببخشیم. قصه گوی خوب میدونه که برخلاف تصور، قهرمان داستان همیشه مسوول همه شکست و پیروزی ها نیست. ما هرگز مولف انحصاری رویدادها نیستیم. اقتصاد، والدین، دولتها، دشمنان و ابعاد دلخراش زندگی انسان هم هست.

راوی خوب زیادی موضوع رو شخصی نمی کنه. هر روز باید تکه ای از زندگی رو برای خودمون تعریف کنیم. این که چرا رنج هست، چرا از فلان فرصت استفاده نکردیم، و چرا در شرایط ناشادی هستیم. ولی لازم نیست داستانی باشه به روایت یک ابله و ناظر به هیچ! میتونه داستان روح خردمند و رئوفی باشه ناظر به خیلی چیزها! مثل هر زندگی، اینم داستانیه نوشته یه آدم هرچند ناکامل، گاهی بی خبرو گاهی خود فریب ، ولی نهایتا یه آدم خوب و شریف که داره با ناملایمات عظیمی می جنگه و گاهی دریکی از نشیب و فرازهای راه از بعضی نظرها پیروز و کامیاب میشه.