7 افسانه درباره شادی که نباید باور کنیم

تقریباً همه ما به افسانه های خوشبختی باور داریم، باور به اینکه رسیدن به دستاوردهای بزرگسالی (ازدواج، بچه، شغل، ثروت) ما را برای همیشه خوشحال می کند و اینکه شکست ها یا ناملایمات بزرگسالی (مشکلات سلامتی، طلاق، مشکلات مالی) ما را برای همیشه ناراضی می کند.

با این حال، تحقیقات گسترده نشان می دهند، هیچ فرمول جادویی برای خوشبختی و هیچ مسیر مطمئنی برای بدبختی وجود ندارد. به جای ایجاد شادی یا بدبختی پایدار در خود، لحظات مهم زندگی و نقاط بحرانی، می توانند فرصت هایی برای تجدید، رشد یا تغییر معنادار باشند. نحوه استقبال از این لحظات بسیار مهم است.

  • وقتی با شخص مناسب ازدواج کنم خوشحال خواهم شد.

یکی از فراگیرترین افسانه های شادی این تصور است که وقتی آن شریک عشقی کامل را پیدا کنیم خوشحال خواهیم شد. این به این معنی نیست که ازدواج ما را خوشحال نمی کند. برای اکثریت افراد، چنین خواهد شد. مشکل این است که ازدواج – حتی زمانی که در ابتدا کاملاً رضایت بخش باشد – ما را به شدت (یا تا زمانی که فکر می کنیم) خوشحال نمی کند.

در واقع، مطالعات نشان می دهد، افزایش شادی حاصل از ازدواج، به طور متوسط ​​تنها دو سال طول می کشد. وقتی این دو سال تمام می شود و می بینیم رسیدن به هدف یافتن شریک ایده آل، ما را آنطور که انتظار داشتیم خوشحال نکرده است، اغلب احساس می کنیم که مشکلی در ما وجود دارد یا ما تنها کسانی هستیم که چنین احساسی داریم.

  • وقتی رابطه ام از هم پاشید، دیگر نمی توانم خوشحال باشم.

وقتی یک رابطه متعهدانه از هم می پاشد، ما دچار نا امیدی می شویم. ما احساس می کنیم که دیگر هرگز نمی توانیم خوشحال باشیم، و زندگی ما اکنون به پایان رسیده است. با این حال، مردم به طور قابل توجهی انعطاف پذیر هستند و تحقیقات نشان می دهد، نقطه پایان شادی چند سال قبل از طلاق اتفاق می افتد. چهار سال پس از شکست یک ازدواج مشکل دار، مردم به طور قابل توجهی شادتر از همیشه در دوران ازدواج هستند.

  • برای شاد بودن به یک پارتنر نیاز دارم.

بسیاری از ما معتقدیم نداشتن شریک زندگی ما را برای همیشه بدبخت می کند. با این حال، مطالعات متعدد نشان می دهند، افراد مجرد کمتر از افراد متاهل شاد نیستند، و مشخص شده است مجردها از خوشبختی زیادی در روابط و مشاغل خود برخوردار هستند.

متأسفانه، باور به این افسانه ممکن است سمی باشد: عدم شناخت قدرت انعطاف پذیری و پاداش های مجردی، مانند زمان بیشتر برای گذراندن با دوستان یا شرکت در پروژه های انفرادی و ماجراجویی، ممکن است ما را به سمت یک رابطه عاشقانه بد و ضعیف ببرد.

  • پیدا کردن شغل رویایی من را خوشحال خواهد کرد.

ریشه این افسانه این تصور غلط است که اگرچه اکنون خوشحال نیستیم، اما مطمئناً وقتی به آن شغل رویایی دست پیدا کنیم خوشحال خواهیم شد. با این حال، زمانی که به دست آوردن آن شغل به ظاهر عالی، ما را آنطور که انتظار داشتیم خوشحال نمی کند و زمانی که این شادی تا این حد کوتاه است، با مشکل مواجه می شویم. چیزی که این تجربه ناخوشایند را توضیح می‌دهد، روند اجتناب‌ناپذیر سازگاری لذت‌گرایانه است – یعنی این واقعیت که انسان‌ها ظرفیت قابل‌توجهی دارند که به اکثر تغییرات زندگی عادت کنند یا متمایل شوند. متأسفانه، اگر متقاعد شده باشیم که نوع خاصی از شغل ما را خوشحال می کند (و اینطور نیست)، درک نادرست از قدرت انطباق ممکن است ما را وادار کند مشاغل کاملاً خوب را کنار بگذاریم.

از این رو، اولین قدم حیاتی این است که درک کنیم همه به تازگی، هیجان و چالش های یک شغل یا سرمایه گذاری جدید عادت می کنند. در واقع، ممکن است هیچ مشکلی در شغل یا انگیزه ما یا اخلاق کاری ما وجود نداشته باشد. واقعیت ممکن است این باشد که ما به سادگی یک فرآیند طبیعی و کاملاً انسانی را تجربه می کنیم.

  • وقتی ثروتمند و موفق باشم خوشحال خواهم شد.

بسیاری از ما مشتاقانه بر این باوریم که اگر اکنون خوشحال نیستیم، زمانی که در نهایت به موفقیت رسیدیم خوشحال خواهیم شد، زمانی که به سطح معینی از رفاه و موفقیت رسیدیم. با این حال، زمانی که این شادی دست نیافتنی یا کوتاه مدت باشد، احساسات مختلط، ناامیدی و حتی افسردگی را تحمل می کنیم. وقتی به بسیاری از چیزهایی که همیشه می خواستیم دست یابیم – حداقل روی کاغذ – زندگی ممکن است کسل کننده و حتی پوچ شود. زیرا چیزهای کمی در اطراف وجود دارد که منتظر آن باشیم.

بسیاری از افراد موفق این روند طبیعی سازگاری را درک نمی کنند و ممکن است به این نتیجه برسند که برای شادی واقعی به پول بیشتری نیاز دارند. آنها نمی دانند که کلید شادی در میزان موفقیت ما نیست، بلکه شاید این است که با موفقیت خود چه می کنیم. مهم نیست درآمد ما چقدر است، بلکه نحوه استفاده از آن است که اهمیت دارد.

  • من هرگز از این بیماری بهبود نخواهم یافت.

هنگامی که بدترین ترس های ما در مورد سلامتی رخ می دهند، نمی توانیم فراتر از مرحله گریه و ناامیدی را تصور کنیم. ما نمی توانیم تصور کنیم که دوباره شادی را تجربه کنیم. واکنش‌ها و پیش‌بینی‌های ما در مورد این اتفاق، توسط یکی از افسانه‌های خوشبختی کنترل می‌شود.

علم نشان می‌دهد، ما این قدرت را داریم که تصمیم بگیریم تجربه‌مان چه چیزی باشد. در نظر بگیرید که در طول هر دقیقه از روز، شما تصمیم می گیرید به برخی چیزها توجه کنید و ترجیح می دهید بیشتر چیزهای دیگر را نادیده بگیرید، سرکوب کنید یا کنار بکشید. چیزی که برای تمرکز بر آن انتخاب می کنید، بخشی از زندگی شما می شود و بقیه از بین می روند. به عنوان مثال ممکن است یک بیماری مزمن داشته باشید و می توانید بیشتر روزهای خود را صرف این موضوع کنید که چگونه این بیماری زندگی شما را ویران کرده است، یا می توانید روزهای خود را با تمرکز بر ورزش خود، یا ملاقات با خواهرزاده های خود، یا برقراری ارتباط با دیگر افراد سپری کنید. ما می توانیم زندگی خود را به سادگی با تغییر نگرش ذهنی خود تغییر دهیم.

  • بهترین سالهای زندگی من به پایان رسیده اند.

چه جوان باشیم، چه میانسال یا مسن، اکثریت ما معتقدیم که شادی با افزایش سن کاهش می یابد. بنابراین، ممکن است از دانستن آنچه تحقیقات به طور قطعی تایید می‌کند متعجب شویم. تحقیقات نشان می دهند، افراد مسن در واقع شادتر و از زندگی خود راضی تر از افراد جوان تر هستند. آنها احساسات مثبت بیشتر و احساسات منفی کمتری را تجربه می کنند و تجربه عاطفی آنها پایدارتر است و نسبت به فراز و نشیب های منفی و استرس روزانه حساسیت کمتری دارد.

اگرچه دقیقاً زمان رسیدن اوج خوشبختی هنوز مشخص نیست، سه مطالعه نشان دادند، اوج تجربه هیجانی مثبت به ترتیب در سنین 64، 65 و 79 سالگی رخ داده است. آنچه بسیار واضح است این است که جوانی آفتابی ترین زمان زندگی نیست.

چرا اینطور است؟ وقتی متوجه می شویم سال های پیش روی ما محدود هستند، اساساً دیدگاه خود را در مورد زندگی تغییر می دهیم. افق زمانی کوتاه‌تر به ما انگیزه می‌دهد که بیشتر حال‌محور شویم و زمان و تلاش (نسبتاً محدود) خود را روی چیزهایی در زندگی که واقعاً مهم هستند سرمایه‌گذاری کنیم. برای مثال، با افزایش سن، روابط قبلی ما، نسبت به ملاقات با افراد جدید یا ریسک کردن، اولویت بیشتری پیدا می‌کنند. ما بیشتر روی این روابط سرمایه گذاری می کنیم و آنهایی را که خیلی حمایت کننده نیستند کنار می گذاریم. به یک معنا، با افزایش سن از نظر عاطفی عاقل تر می شویم.