آگاهی از کجا می آید؟ و مغز ما چگونه آن را ایجاد می کند؟ نگاهی به یکی از بزرگترین رازهای زندگی

پنج سال پیش، برای سومین بار در زندگی ام، بیهوشی را تجربه کردم.

داشتم یک عمل کوچک انجام می دادم و در بیهوشی احساس سیاهی، جدا شدن و از هم پاشیدن را به یاد می آورم.

بیهوشی عمومی با خوابیدن بسیار متفاوت است. باید اینطور باشد. اگر خواب باشید، چاقوی جراح به سرعت شما را بیدار می کند. حالت بیهوشی عمیق بیشتر بار مانند کما است که در آن هوشیاری کاملاً وجود ندارد.

تحت بیهوشی عمیق، فعالیت الکتریکی مغز تقریباً به طور کامل خاموش می شود، چیزی که هرگز در زندگی عادی، بیداری یا خواب اتفاق نمی افتد. این یکی از معجزات پزشکی مدرن است که متخصصان بیهوشی می توانند، مغز افراد را تغییر دهند تا به حالت های عمیق ناخودآگاهی وارد شوند و برگردند. این یک عمل دگرگونی است، نوعی جادو: بیهوشی، هنر تبدیل افراد به اشیا است.

البته اشیا دوباره به انسان تبدیل می شوند. بنابراین، من خواب آلود و پریشان بیدار شدم، به نظر می رسید هیچ زمانی نگذشته باشد. وقتی از یک خواب عمیق بیدار می شوم، گاهی اوقات در مورد زمان گیج می شوم، اما همیشه این تصور وجود دارد که حداقل مدتی از زمان گذشته است، تداومی بین آگاهی من در آن زمان و آگاهی من در حال حاضر.

با این حال، تحت بیهوشی عمومی، همه چیز متفاوت است. من می توانستم پنج دقیقه، پنج ساعت، پنج سال – حتی پنجاه – خوابیده باشم. من آنجا نبودم، فراموشی کامل، و این به طرز عجیبی آرامش‌بخش بود.

بیهوشی عمومی فقط روی مغز یا ذهن شما کار نمی کند. روی آگاهی شما کار می کند. با تغییر توازن ظریف الکتروشیمیایی در مدار عصبی درون سر، حالت پایه اصلی “بودن” – به طور موقت – از بین می رود. در این فرآیند یکی از بزرگترین اسرار باقی مانده در علم و همچنین در فلسفه نهفته است.

به نوعی، در مغز هر یک از ما، فعالیت ترکیبی میلیاردها نورون، که هر کدام یک ماشین بیولوژیکی کوچک هستند، باعث ایجاد یک تجربه آگاهانه می شود، تجربه آگاهانه شما، همین جا، همین الان.

بیهوشی عمومی را باید به عنوان یکی از بزرگترین اختراعات تمام دوران به حساب آورد.

در هر مرحله از این فرآیند، شما وجود دارید، اما این تصور که یک خود آگاه منحصر به فرد وجود دارد (یک روح؟) که در طول زمان باقی می ماند، ممکن است به شدت اشتباه باشد. در واقع، یکی از قانع‌کننده‌ترین جنبه‌های راز آگاهی، ماهیت خود است. آیا آگاهی بدون خودآگاهی ممکن است؟

پاسخ به سؤالات دشواری مانند این پیامدهای زیادی برای نحوه تفکر ما در مورد جهان و زندگی در آن دارد. هوشیاری از چه زمانی شروع به رشد می کند؟ آیا در بدو تولد ظاهر می شود یا حتی در رحم وجود دارد؟ هوشیاری در حیوانات نه فقط در پستانداران، بلکه در موجودات ساده مانند کرم‌ها یا باکتری‌ها چطور؟

ماشین های آینده چطور؟ ما نه تنها باید نگران قدرتی باشیم که اشکال جدید هوش مصنوعی بر ما می‌آورند، بلکه باید نگران این باشیم که آیا و در چه زمانی باید موضعی اخلاقی در قبال آنها بگیریم.

زیگموند فروید علیرغم اینکه شهرتش اکنون در میان دانشمندان علوم اعصاب لکه دار شده است، در مورد بسیاری از چیزها حق داشت. با نگاهی به تاریخ علم، او سه «اعتصاب» را علیه اهمیت تصوری نوع بشر شناسایی کرد که هر کدام نشانگر پیشرفت علمی بزرگی بود که در آن زمان به شدت در برابر آن مقاومت می شد.

اولین مورد توسط کوپرنیک بود که با تئوری heliocentric خود نشان داد زمین به دور خورشید می چرخد ​​و نه برعکس. با این امر متوجه شدیم که ما در مرکز جهان نیستیم. ما فقط یک ذره در جایی در وسعت هستیم، یک نقطه آبی کم رنگ معلق.

بعد داروین آمد که فاش کرد ما نسب مشترکی با همه موجودات زنده دیگر داریم، این درک که – به طرز شگفت انگیزی – هنوز در برخی از نقاط جهان حتی امروز با آن مخالفت می شود.

سومین ضربه فروید به استثناگرایی انسانی، نظریه ضمیر ناخودآگاه خود او بود که این ایده را به چالش کشید که زندگی ذهنی ما تحت کنترل آگاهانه و عقلانی ماست. اگرچه او ممکن است در جزئیات دور از هدف بوده باشد، اما کاملاً حق داشت که به این نکته اشاره کردکه  توضیح طبیعت گرایانه از ذهن و آگاهی، منجر به سقوط بیشتر و شاید نهایی نوع بشر خواهد شد.

این تغییرات در نحوه نگرش ما، باید مورد استقبال قرار گیرد. با هر پیشرفت جدید در درک ما، حس جدیدی از شگفتی و توانایی جدیدی برای دیدن خودمان به عنوان کمتر – و بیشتر بخشی از – بقیه طبیعت به وجود می آید.

تجارب آگاهانه ما بخشی از طبیعت هستند، درست همانطور که بدن ما، همانطور که جهان ما است. و هنگامی که زندگی به پایان می رسد، آگاهی نیز پایان خواهد یافت. وقتی به این موضوع فکر می‌کنم، به تجربه‌ام از بیهوشی بازمی‌گردم. به فراموشی آن، شاید آرامش بخش، اما با این وجود فراموشی.

Julian Barnes رمان نویس، در تعمق خود درباره فناپذیری، آن را کاملاً بیان می کند. وقتی پایان آگاهی فرا می رسد، هیچ چیز – در واقع هیچ چیز – وجود ندارد که از آن بترسید.

Click to rate!
[Total: 0 Average: 0]
Let's Share!

Author: Admin2